English
به انجمن حامی خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

اخبار

ما کجای کار هستیم!

ما کجای کار هستیم!

افسانه قربانی

از جنوب سهند می آیم،عجب شیرآذربایجان شرقی.با کوله باری از مسولییت و قلبی آکنده از آلام بشری.قلبی که دردهای بسیاری را در خود نهفته دارد و چشمانی که گاهی می گریند. این بار نیز نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم.اینها برای دیدن محرومیت روستاهایی نیست که سیل اردیبهشت ماه از زمین زراعی و زندگی نداشته روستاییان عبور کرد و 20 نفر را به کام خود کشید،که روستای چنار پس از این سیل "چنار20" نام گرفت و یاد از دست رفتگان را زنده نگه داشت.اینها حتا برای از بین رفتن سرمایه محدود باغدارانی نیست که میوه های خوش طعم و بوی ایرانی را برای استفاده در شهرهای بزرگ پرورش می دهند و به یک باره سرمایه ی آنها  با یک سرمای بی موقع به باد می رود. واین نه برای  خسارت  یک میلیاردی وارد شده به روستاییان منطقه است "گردکان" آنها را پس از کلی مرارت برای تولید آن،به کود تبدیل شده است. اگرچه وزارت جهاد کشاورزی گاهی وام های کوچکی به کشاورزان پرداخت می کند.که البته پس از طی مراحل ویژه ای صورت می گیرد،اما کافی نیست.

وام هایی که به باغداران و زارعین داده می شود جوابگوی خسارت آنها نیست و فقط آنها را از بحران عبور داده و آماده کشت مجدد و شاید بحران مجدد می کند.

دیدن محرومیت "کار" من است. این بار من فقط غمگین 5 کودکی هستم که به یک باره از سه سو یتیم شدند.خواهرجوان خود را حلق آویز میکند،مادر در پی فرزند به همان شیوه به زندگی اش خاتمه می دهد و پدر معلوم نیست به چه جرمی در زندان است.

با خود می اندیشم که چرا دختر دم بخت خود را می کشد؟ و چطور مادر، 5 فرزند خود را تنها گذاشته و در پی آن یکی می رود؟

با خود فکر می کنم چه عذابی آنها را به این جوانی یا با آن مسئولیت روانه دیار بی برگشت می کند؟

سه دختر کوچولو به فواصل سنی بسیار کم و پسربچه ای با سن حدود 7 سال به سرپرستی خواهر بزرگتر 15 ساله یعنی کودکی که خیلی زودتر از سنش مادر شده است و حتما هم برادر کوچک مرد خانواده است،اکنون با هم زندگی می کنند.پریناز، بهنازو کوثر که چقدر زود بزرگ شدید و خانه دار شدید و...برای شما کودکانم دلنگرانم. برای شما 5 تا که در جایی دور در روستایی به نام "هرگلان"باید به جنگ آینده و سرنوشت خود بروید. برایتان بسیار نگرانم که با چه امیدی ادامه خواهید داد؟ سرنوشتتان چه می شود؟

به پریناز11 ساله می گویم چه می کنی؟ درس می خواند، فرش می بافد و خانه داری می کند. انگشتان سرد سیاه شده از پوست گردویش را در دستانم می گیرم،می خواهم آنها را ببوسم خجالت می کشم.فکر می کنم شاید بد تعبیر شود!

انگشتان کوچکش اندازه ی مدادرنگی های کوچکی است که کودکان دیگر با آن آرزوهایشان را نقش میزنند،شاید او هم با انگشتان کوچکش بر دار قالی نقش می زند آرزو های خود را. از او می پرسم که به کدام مدرسه می رود و مدرسه اش کجاست؟ با اشاره به دور دست با لهجه شیرین آذری کودکانه خود میگوید اوردا(آنجا)،هر سه به مدرسه می روند. به کفشها یا بهتر بگویم به دمپایی های کهنه ی آنها نگاه می کنم و فکر می کنم در زمستان سرد اینجا برای رسیدن به مدرسه  کار سختی در پیش دارند.

بیشتر نگران آغوشی گرم برای آنها هستم،آغوشی که گرمایش،گرمای مادرانه اش سختی زندگیشان را برایشان قابل تحمل  کند.

کاش خانه ام بزرگتر بود و آنها را....

با خود می گویم رویا نباف!

راه می افتم اما چه راه افتادنی.سنگین از رسوب غمی که دلم را پر کرده است در راه ساکت هستم و با خود فکر می کنم.

من در این دیار دیگر نگران کودکان هم نیستم. دل نگران "کودکی" هستم که از خاطره بخشی از مردم سرزمینم کم کم کوچ میکند و به فراموشی سپرده می شود.

"کودکی" را در یابیم.

۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۰۰:۲۲
تعداد کلیک: ۷۰

نظرات بینندگان

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

امتیاز:
 
نام فرستنده: *
پست الکترونیک:  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500  


کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به انجمن حامی می‌باشد.