English
به انجمن حامی خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

اخبار

حال این روزهای من،معطر است مثل عطر گوواوا ، عجیب است مثل کوه های مریخی!

 این روزها

حال این روزهای من،معطر است مثل عطر گوواوا ، عجیب است مثل کوه های مریخی! 
حال این روزهای من آسمان نگور است وقتی که با ستاره هایش هجوم می آورد به شب بی پناه شهر... 
هوای مرزی نوبندیان است وقتی که بلوچ های سپید پوش تازه از راه آمده با گرد به جا مانده از بلوچستان پاکستان روی تن شان ، می خرند و می فروشند! 

حال و هوای این روزهایم چهره های مظلوم دختران و پسران بلوچ است که امیدوارانه نگاهم می کنند، انگار که معجزه ای دیده اند، و من با آن که هیچ نیستم باید تظاهر کنم که کلید حل نا امیدی ها و نگرانی هایشان دست من است و بعد ببینمشان که لبخند به لب و شادمانه از کلاس بیرون می روند... چهره های معصوم شان است ، وقتی که من در چهره ی هر یک یکی از عزیزانم را می بینم! وای این یکی چقدر شبیه بچگی های پسر دایی است! این یکی چقدر شبیه آخرین باری که پسر عمه را دیدم! این دختر چقدر شبیه دوست دوران دبیرستانم است و آن یکی چقدر شبیه هم دوره ای المپیاد! 
و ته دلم صدایی می گوید این ها همه عزیزان تو اند! این ها هم اگر آموزش خوب داشته باشند، اگر امید داشته باشند، مردان و زنان فردایند، این ها هم شاید روزی می توانستند برگزیده ی المپیاد باشند اگر دفتر زمانه طور دیگری ورق خورده بود....

اشک این روزهایم وقتی در می آید که از آرزوهایشان می گویند... وقتی که می ترسند حتی آرزو داشته باشند! اشکم وقتی در می آید که در میان آرزوبافی هم شاگردی ها یکی به نجوا و انگار به شوخی اشاره می کند به قاچاق! به گازوییل! به بنزین! و من دلم هری پایین می ریزد! نکند این پسرک معصوم امشب پشت یکی از آن تویوتاهای بی پلاک شب گردی می کند! نکند به سودای سود یک شبه معصومیتش را حراج کرده باشد! نکند که در فکر یکی شان این باشد که برود دنبال یکی از همین شغل های بی پلاک و شبانه و بارش را یک شبه ببندد! نکند... نکند.... 
اشک این روزهایم آن وقت در می آید که زن بلوچی پوش، با دو بچه در کنار با حسرت نگاهم می کند وقتی که می فهمد٢٥ ساله ام! و به نجوا می گوید ٢٣ساله ام و ٥ کلاس خوانده ام... 
ان وقت که زنان بلوچ رنگارنگ پوش با بچه هایشان هجوم می آورند برای دیدنم! اما چه خجالتی جلو می آیند و بعد حرف می زنند، می پرسند و بعد سفره ای برایم مهیا می کنند انگار که مهمان خان دارند... 
من درگیر این مردم شده ام! درگیر این زبان و این فارسی با لهجه ی غلیظ بلوچی! حتی درگیر این زمین شده ام انگار، درگیر این نخل ها و این موزها... درگیر این شتر ها که به چش ها می چرند... درگیر این زمین تمام نشدنی و نداشتن های تمام نشدنی تر....
دی ماه٩٣ دشتیاری
الهام مراد
گروه آموزش حامى

۲۶ مرداد ۱۳۹۷ ۲۳:۰۰
تعداد کلیک: ۳۳

نظرات بینندگان

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

امتیاز:
 
نام فرستنده: *
پست الکترونیک:  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500